اگر از حال ما میپرسی که غم هجرت کم کم دارد از بین میرود و جایش را به اندکی خوشی میدهد شاید از این رو است که اوضاع خانه اندکیبهبود یافته و به ما مجالی برای دیدن خارج داده است.
خارج خیس است. این را نه در معنایی استعاری که به معنای واقعی میگویم از آنجاییکه زنان در خارج لخت و پتی هستند و مردانش بی غیرت میباشند پس همه اش در باران هستیم اما چون خودشان هم وضعیت را میدانند تمام خیابان ها را جوری ساخته اند که بعد از هرباران قطره ای اب باقی نمیماند اما ما ایرانیان چون به حجاب زنان و غیرت مردانمان ایمان داشته ایم جوری خیابان را ساخته ایم حتی یک تف هم در زمین فرونمیرود
خارج مشکلات خود را دارد مثلا چند روز پیش یکی از این خارجیها از افزایش سود بهره ۰/۷۵ یا یک همچین چیزی غر میزد یا اینکه گرانی بیداد و تورم به رقم بی سابقه ۴ درصد رسیده است اول فکر کردم مسخره میکند پس خندیدم بعد دیدم چند چهره اوزی ( به استرالیایی ها اوزی میگویند) با خشم نگاهم میکنند لذا گفتم my smile is sadder than tears یعنی همون خنده تلخ من از گریه غم انگیزتر است
ما باید در خارج همه دانش قبلی را به روز کنیم مثلا تورم تک رقمی مایه افتخار و ارزو نیست یا اینکه تورم میتواند ۴ درصد باشد و کمر خانوار را بشکند
ما البته شباهت فرهنگی هم داریم مثلا چون بنزین گران شد صف های طولانی پمپ بنزین را میدیدی و ادمهایی که بشکه به دست در حال پر کردن بودند من اول فکر کردم که قرار است به اینجا هم حمله کنند و راستش در دلم گفتم عهه مثل ایران خودمونه پس اندکی خاطره بازی کردم
صابر ! اعتراف میکنم نسل ما را آمریکن پای گول زد یعنی فکر میکردیم خارج همه اش عشق و حال است یاد آن جوک افتادم که به یک ساده دل گفتند چه نشسته ای که تهران همه اش عشق و حال است هنگام نشستن خلبان گفت لطفا کمریندهای خود را باز کنید و طرف گفت هورااا از الان شروع شد !
ما یادمان رفته بود که اگر استیفلر یا بارنی به نظرمان باحال میامدند چون در جمع دوستانی بودند که با آنها خوش میگذشت لذا هیچوقت مشکل ابزار لهو لعب نبود که خوشی ما با دوستانمان معنا داشت اما خارج این یک چیز مهم را میگیرد
مشکل خارج به نظرم سختی نیست جنسی از بدبختی است که به آن عادت نداریم مثلاً اگر بی پول یا بیکار شویم چون هزار جورش را در ایران تجربه کرده ایم به نظرمان طبیعی است و خیلی راحت با آن کنار میاییم. اما هیچوقت فکر نمیکردم که نبود همزبان بتواند این چنین کمر آدم را خم کند. همزبانی نه به این معنا که فارسی یا انگلیسی حرف بزنیم، همزبان کسی است که میتوان اندکی عمیق تر با او گفت و گو کرد تجربه مشترکی که بتواند به عمقی بیش از مزخرفات روزانه فرو رفت. اعتراف میکنم این روزها میدانم حتی برای چرت و پرت گویی هم نیاز به زبان مشترک هست چیزی که در وطن هم به سختی یافت میشود چه برسد در خارج.
در خانه همیشه صابرنامی هست که بهش زنگ بزنی و بگویی حالم خراب است و او در هر نقطه ای که باشد یا خودش را میرساند یا سفره ای میچیند تا بشینیم و اندکیغم را از یاد ببریم. این روزها میدانم شکل و محتوای سفره کمترین اهمیتی ندارد و تنها هم سفره مهم است.
پینوشت: این نامه به یادت در کافه ای در شهری که حتی اسمش را نمیدانم نوشتم به امید روزی که در رئال بشینیم و به یادت قهوه سفارش دادم که ۵ دلار میشود قابلت را ندارد