دوست خوبم صابر نامه ای به طنز برایم نوشته است برای همین من هم در پاسخ نامه ای به او نوشتم. نامه صابر را اینجا بخوانید.
درود بر یگانه اکونومیست صنعت نفت ایران
اگر از حال ما میپرسی که ملال بسیار است و دوری جمع دوستان ملالش را بیشتر میکند. الکی گفتم اینجا زبان انگلیسی و فارسییم به مراتب ضعیف تر شده است و معمولاً به زبان محلی صحبت میکنم البته اینجا هم انگلیسی را به زبان محلی صحبت میکنند خلاصه اینکه در انتها بخشی از حرفا را حدس میزنیم و الباقی را با ایما و اشاره میگذرانیم
راستش اینجا استرالیایی وجود ندارد. دیدن یک استرالیایی در سیدنی چیزی شبیه به دیدن گنچشک در تهران است شنیده ام قبلاً وجود داشته اند اما کم کم مهاجرت کرده اند به شهرهای دیگر
اینجا کسی از نفت و گاز چیزی نمیداند فقط میدانند که بنزین و گازوئیل گران است و از طرف دیگر نه کسی IPc میشناسد و نه میداند قرارداد امتیازی چیست لذا نفت و گازشان را همینطوری داده اند و رفته است. شاید اگر میتوانستند قرارداد بهتری بنویسند حداقل به ازای هر بشکه چند دلاری کاسب میشدند تا اینقدر از مردم مالیات نگیرند. گویا کشیشی گفته است “تو که مهر مسیح مه دلته مالیات نفت و گاز سی چنته ” و آنها هم قبول کرده اند که نفت چیز کثیف و بیهوده ای است.
متاسفانه دولت در اینجا سواد مالی خوبی ندارد و به جای 20 یا 30 درصد مالیات میتوانست یک تورم 30 درصدی ایجاد کند و از مردم 10 درصد مالیات بگیرد و اینطوری همه خوشحال تر بودند.
جایت خالی اینجا به کنفرانس انرژی رفتم و همه غول های انرژی و دولتی ها بودند. هرچقدر ما از نفت و گاز گفتیم اینها از انرژی پاک و گذار انرژی گفتند و در انتها همه جمع گفتند مرگ بر کربن و ما کربن را صفر میکنیم.
البته گویا مردمان ایالت کوییزلند با این سوسل بازیا مخالف بودند و گفتند که ما کربن را صفر میکنیم ولی تا سال 2050 که تقریباً چیزی شبیه به چشم انداز 20 ساله خودمان میشد. بعضی از مهندسانشان هم در خفا به من گفتند که این اراجیف محیط زیستی کشور را به این خفت انداخته است.
اگر از قیمت ها میپرسی که اینجا همه چیز گران است ولی آدم ها اگر در هفته چند ساعتی کار کنند میتوانند زنده بمانند و اگر بیشتر کار کنند میتوانند خانه و ماشین هم بخرند اما اینجا کسی عجله ای ندارد و کلاً نمیخواهند به جایی برسند. اینجا کسی درس نمیخواند یعنی دلیلی برای درس خواندن وجود ندارد یک جایی میروند که شبیه فنی حرفه ای خودمان است و بعد از مدتی وارد کارهای ساده میشوند. اینجا برقکار و لوله کش را خیلی تحویل میگیرند و بسیار از آنان استقبال میکنند. پول خوبی میگیرند و زندگی میگذرانند.
اینجا همه چیز علمی است و برای هرچیزی باید فکت و مقاله بیاوری و مثل ما اعتماد در جامعه آکادمیک وجود ندارد. در ایران تو میتوانی بروی و هزاران خاطره را به عنوان فکت بیاوری و کسی هم متعرض تو نشود. همه سال داری یک چیزی مینویسی یا یکی چیزی میخوانی ولی در انتها میتوانی بیشتر مشکلات صنعت را در ترم اول یاد بگیری. اینجا میخواهند به 6 سیگما برسند تا میزان خطا را به 0.0000019% برسانند اما ما در ایران در همان سیگمای دوم و سوم کار را جمع میکنیم و میشویم تولیدکننده نمونه کشوری .
اگر ازدانشگاه میپرسی که دانشگاهش واقعاً دانشگاه است. ما اینجا طوطی داریم، جنگل داریم استخر و زمین راگبی و هزار تا چیز دیگر داریم. اینجا دکتر را هم به اسم کوچک صدا میزنند و اینکه دکتر باشی یا نباشی برای کسی پشیزی ارزش ندارد. ماه پیش در یک کنفرانس بودم که از بالا میتوانستی یک مدرسه را ببینی ابعاد مدرسه به اندازه دانشگاه علامه بود. اینجا همه چیز بزرگ است مدرسه ، خانه و حتی آدم ها هم بزرگ هستند.
دلم برای پوشیدن پیراهن و کت شلوار تنگ شده است اینجا گاهی دمپایی هم نمیپوشند و کلاً با یک دست پیراهن و شلوارک بیرون میروند. زندگی اینجا سالم است و همه میدوند. منظورم از دویدن تمثیل دویدن نیست بلکه همه واقعاً میدوند مثلاً ساعت 6 صبح در پارک ها جای سوزن انداختن نیست. میگویند آدم ذره ذره به بی آبرویی عادت میکند. پیش خودمان باشد چند شب وقتی که کسی نبود شروع به دویدن کردم.
راستش سخت ترین سوال جهان این است که هوا اینجا چطوری است. چون شنبه افتابی و بالای 40 درجه میشود و یکشنبه ابر میشود، دوشنبه باران میزند، سه شنبه از شدت سرما لباس گرم هایت را در می آوری و چهارشنبه باز دما بالای 40 درجه است و ….
اینجا همه چیز برعکس است در تابستان یخ میزنی و در کریسمس بابانوئل با رکابی به استقبالت می آید. من کشف کرده ام که شب یلدا در اینجا روز یلدا میشود.
راستش را بگویم من اینجا یک چیز تلخی را فهمیده ام بیشتر چیزهایی که ما در ایران داریم چیزی شبیه cargo cult است. یعنی ما فکر کرده ایم با داشتن شکل یک چیزی حتماً به همان عملکرد میرسیم. همه آن مشاوران مدیریت و نوشتن قراردادهای عجیب و غریب نفتی همه مثل ساختن هواپیما با کاه است که فقط شمایلی از هواپیما را دارد. به نظرم ما حتی تفکر علمی را هم از دست داده ایم.
من اینجا را دوست ندارم چون هرروز میفهمم که چقدر کم میدانم و همیشه عقب هستم. من دلم بحث منبری میخواهد آنجا که میتوانی همه چیز را بگویی و یک فکت علمی هم نیاوری.
من 6 سیگما را دوست ندارم و نمیخواهم از مدیریت تویوتا چیزی بدانم. اینجا همه اش میگویند هیچ silver bullet وجود ندارد و همه چیز پیچیده است. مرا برگردانید ایران آنجا که همه چیز یک راه حل ساده دارد و میتوان با یک مقاله و تغییر قرارداد صنعت نفت را نجات داد. صابر اینجا حتی برای تصمیم گیری هم از مدل آماری استفاده میکنند و میگویند برای هرچیزی باید آمار مستقل داشت. مرا برگردانید ایران آنجا که مدیر همینجوری تصمیم میگیرد و نیازی نیست که تصمیمش data driven باشد آنجا که تصمیم گیری مدل ندارد و هرچه مدیر تصمیم بگیرد خوب است. آنجا که تورم دلار پروژه ضرر ده را سود ده میکند و مدیر همیشه مدیر است و اخراج نمیشود تنها از سازمانی از سازمانی به سازمان دیگر میرود. صابر من از این خارجیا میترسم هم قدشان بلند تر است و هم خیلی چیزها بلد هستند و تازه اگر دکتر هم باشی باز هم تو را به اسم کوچک صدا میکنند و حرفت برایشان سند نیست.
اردات مند حامد
اینجا کافه گران است چند پک بیشتر بزن
پینوشت: در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم، بومیان ملانزی که از تمدن مدرن و کالاهای لوکس (مانند رادیو و غذا) که توسط استعمارگران آورده شده بود، شگفتزده شدند، تصور کردند که این کالاها هدیهای از سوی نیاکانشان است. آنها با تقلید از رفتار سربازان، مانند ساختن باند فرودگاه و دکلهای بیسیم با چوب و نی، سعی در جلب نظر نیاکان برای ارسال دوباره این «بار» به سمت خودشان داشتند.
