بازهم در فرودگاه هستم اما این بار فرق دارد
من همیشه مسافر بوده ام تقریبا بیشتر پولی که درآورده ام خرج سفر شده است و حتی در دوران کرونا هم سفرم تعطیل نشد. به اندازه خودم دنیا و ایران را دیده ام ولی هربار میدانستم قرار است بازگردم.
بسیار مسیر خانه تا فرودگاه امام خمینی را رفته ام و هربار میدانستم چند هفته بعد در دکه ای در خیابان انقلاب قرار است چایی بخورم.
هربار که دوستی یا فامیلی خداحافظی کرده است با خود گفته ام مگر زندگی چه کم داشت که آدمی غم غربت را به جان بخرد.
اتوبان منتهی به فرودگاه تاریک میشود. همچون محتضری فیلم دوران زندگی سی و چند ساله را میبینیم و با خود میگویم که باز میگردی. هنوز باورم نمیشود که این سفر مانند دیگر سفرها نیست و در راه بلیط ارزان سیدنی به تهران را چک میکنم.
گویی جانم را گرفته اند دو روز در استانبول بودم چرا که از پرواز اول جا ماندم و حتی حوصله بیرون رفتن از هتل را نداشتم. اگر روز دیگری بود از شدت خوشحالی سفر رایگان دست از پا نمیشناختم اما اکنون هیچ.
آدمی که روزی با رسیدن به مقصد بی آنکه استراحت کند پی شناختن شهر وجب به وجب را قدم میزد دیگر نای بیرون آمدن از اتاق هتل را ندارد.
من در این خراب شده روزهای خوب کم نداشته ام. در این خراب شده گاه غمگین بوده ام و گاه از ته دل خندیده ام. دوستانی داشته ام که اگر سالها آنان آنان را نبینم با یک تلفن در هرجای ایران باشم خود را بدون درنگ خواهند رساند.
و من دارم همه چیز را رها میکنم. خاطرات کودکی, غمها و شادیها ، موفقیت و شکست ها همه را اینجا جا میگذارم چون کوله هایم بیش از 30kg را نمیتواند حمل کند.
ادمی نمیداند چقدر ریشه دارد تا وقتی که شروع به قطع کردن آنان میکند. هربار خداحافظی قطع یک ریشه است و آدم هی جلو میرود و میبیند تا کجا ریشه دوانده بود.
از امروز من یک مهاجرم ریشه هایم سست است و تلاش میکنم تا باد مرا نبرد.
قبلاً نوشتم چرا مهاجرت نمیکنم اینجا . ولی فکر میکنم مهاجرت برای من یک امر موقتی باشه هرچند کسی از اینده خبر نداره