مورچه ها

نامه ای به صابر- مورچه های نجات یافته

صابر عزیز سلام

نوشته ات را مثل همیشه با جان و دل خواندم. امروز فهمیدم ما بیش بیش از 10 نامه به هم نوشته ایم، نمیدانم اگر این شرایط نبود هم بازهم دست به قلم میبردیم و چنین بی محابا مینوشتیم یا نه. فکر میکنم آدم وقتی زیاد میمیرد، کم کم ترسش میریزد و سانسور را کنار میگذارد و قلم در دست میگیرد حتی اگر از آن خون بچکد. از مورچه ها گفتی جالب بود که چند روز پیش داشتم به مورچه ها فکر میکردم. در زمان کودکی شلنگ آب را بر میداشتم و به سراغ مورچه ها میرفتم و آن ها را غرق میکردم اما همیشه مطمئن میشدم که چندتا از آنان باقی بمانند. میخواستم آنان که باقی میماندند قدر زندگیشان بیشتر بدانند و اینقدر اسیر کارگری نمانند. مسیر زندگیشان عوض شود و دیگر کار دیگران را تکرار نکنند.  بفهمند که زندگی میتواند به همین سادگی تمام شود پس آنگونه که میخواهند زندگی کنند. شاید به قبیله خود میرفتند و آنجا میگفتند آهای مورچه های بدبخت تا کی میخواهید اسیر این زندگی باشید تا کی میخواهید دانه بردارید و برای ملکه خود ببرید تا او از دسترنج شما استفاده کند. شاید تبدیل به مورچه های انقلابی میشدند و بر علیه ملکه قیام میکردند و در این قیام توسط مورچه های سرباز کشته میشدند اما حداقل در راه آزادی جان میدادند.

شاید میتوانستند ملکه را سرنگون کنند و همگی آزاد بشوند. هرچند نمیدانم تغییر ملکه میتوانست وضعیت آن ها را بهتر کند یانه؟ شاید بعضی از مورچه میگفتند که جامعه مورچه ها الان آمادگی تغییر را ندارد و ابتدا باید تغییر درون خود مورچه ها رخ بدهد. طبقه بورژوای مورچه ها نگاه بالا به پایینی به دیگران دارد و به نظرش این قیامهای کارگری به جایی نمیرسد چون از مبانی نظری کافی برخوردار نیست. اما برای مورچه هایی که هی سهمشان از دانه کمتر و کمتر میشود این حرف ها بی معنا است چون تا چند وقت دیگر از گرسنگی میمیرند. احتمالاً ملکه اعلام میکند که شرایط خیلی هم بد نیست و این مشکلات به دلیل تحریم آدمها به وجود آمده است که نمیگذارند به اندازه کافی دانه به همه برسد و بعد هم از مشکلات باقی مورچه ها در کلونی های دیگر بگوید. مورچه های نزدیک ملکه استدلال میکنند که چون ما در یک کلونی هستیم اگر مارا آب ببرد پس همه با هم غرق میشویم. البته مورچه ها گاو که نیستند و بین خودشان میپرسند چرا فقط از سهم دانه ما کم میشود و نزدیکان ملکه هر روز فربه تر از دیروز میشوند اما این حرف ها را درخفا میزنند آخر ملکه در میان همه جاسوس دارد و بلاخره مادر آن ها است اما گویی برخی فرزندان را بیشتر دوست دارند و برخی فرزندان ناخواسته بوده اند!

 از سرنوشت مورچه های نجات یافته خبری ندارم شاید واقعاً قیام کرده باشند و شایدم به زندگی فلاکت بار قبلی بازگشته باشند. شاید به این نتیجه رسیده باشند که باید ملکه خود را عوض کنند و از کلونی خود مهاجرت کرده باشند. نمیدانم شرایط مهاجرت برای مورچه ها چگونه است. اگر به کلونی دیگری بروند بازهم میتوانند به دوستان خود سر بزنند یا اینکه به جرم جاسوسی برای ملکه دیگر، سرشان را به زیر آب میکنند. ممکن است حتی دوستان سابقشان آنها را به عنوان دشمن ببینند و با آن ها قطع رابطه کنند. به آنها بگویند شما دیگر از ما نیستید و حق ندارید از مشکلات ما بگویید. این دعوای درون کلونی است و ما نمیخواهیم از کس دیگری کمک بخواهیم.

مطمئنم مورچه های مهاجر دلشان برای کلونی خودشان تنگ میشود، شاید حتی برای هم نامه بنویسند، شبها به روزگار کارگری با دوستانشان فکر کنند و با خود بگویند ارزشش را داشت؟ با خود بگویند درست است ملکه ظالم بود اما دوستان من هنوز در آنجا هستند. یاد خاطراتشان بیفتند و حتی تنها لبی تر کنند و تولدشان را تنها جشن بگیرند بعد یاد روزگاری بیفتند که باقی دوستانشان در کلونی جمع میشدند و با یک دانه کوچک جشن میگرفتند. ممکن است آرزو کنند آن روز توسط من غرق میشدند تا مجبور نباشند این روزها را ببینند کاشکی آن روزها مورچه ها را غرق نمیکردم و نمیخواستم تا زندگیشان را بهتر کنم. چون مورچه های نجات یافته اوضاع بهتری ندارند. با هزار مشکل کوچک و بزرگ کلنجار میروند.

پرسیده بودی خوبی هایی که در حق مورچه ها کردم، گناه مورچه هایی کشتیم را پاک می کند؟ به نظرم هرچقدر هم به مورچه ها غذا بدهیم بازهم حالشان بهتر نمیشود، همه اش به دوستانشان فکر میکنند که اگر اکنون بودند باهم خوش میگذراندند حتی اگر سر سفره هاشان یک دانه بیشتر نبود. حالا هرچقدر هم ما به آن ها قند  بدهیم برایشان فرقی نمیکند. پس جوابت این است که بعضی چیزها را نمیشود درست کرد

خیلی از مورچه ها گفتم یادم رفت تا از حال خودت بپرسم. اینجا هم خبری نیست این را نه در مقام استعاره که واقعاً میگویم. یعنی مثلاً خبرشان این است که خانه فلانی را دزد زد یا اینکه در خیابان دعوا شد. چیزهایی که ما حتی به عنوان خاطره جذاب هم قبولشان نمیکنیم برای اینها میشود یک خبر که خبرنگار آن را در تلویزیون اعلام کند. نمیدانم چرا باید اینقدر بین کلونی ها فرق باشد اما خب حتماً یک محاسبات الهی هست که من و تو بلد نیستیم.

به امید دیدار مجدد

حامد 10 مهر 1405 بلاد سیدنی

پینوشت : نامه صابر را در اینجا بخوانید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *