نامه‌ها و روایت‌ها

نامه‌ها، سفرنامه‌ها و روایت‌های شخصی حامد ذات‌عجم؛ نوشته‌هایی درباره تجربهٔ زندگی، آدم‌ها، خاطره‌ها و پرسش‌هایی که در مسیر زندگی با آن‌ها روبه‌رو می‌شویم.

مرثیه ای برای اهواز

اهواز

امروز بعد از سی سال در شهرم قدم زدم. اگر بخواهم عمرم را تقسیم کنم بیش از دو سوم آن را در اهواز زندگی کرده ام اما این اولین بار است که این شهر را شهر خودم میدانم. اینکه پوستم سفید بوده است و هرجا که پرسیده اند بچه کجایی و من پاسخ داده ام اهواز و دیگران با تعجب …

بیشتر بخوانید »

دلنوشته های یک مسافر اتوبوس

اتوبوس را دوست دارم. برای بعضی آدم ها سفر با اتوبوس نماد فقر است نماد آدمی که آنقدر وقتش ارزش ندارد تا یک بلیط هواپیما بگیرد. برای من اما قضیه فرق میکند. اگر نخواهم فلسفیش کنم تجربه ای است که در زندگی عادی نمیتوان پیدا کرد. اختلاط ناخواسته طبقه بورژوا است با طبقه کارگر. در اتوبوس آدمهایی را میبینی که …

بیشتر بخوانید »

چرا مهاجرت نمیکنم؟

همیشه برای اطرافیان این سوال پیش اومده که آدمی زبانش خوبه، سابقه کار هم به اندازه کافی داره. تعداد رفیقاش در خارج از تعداد آشناهاش تو تهران بیشتره و وابستگی خاصی هم نداره چرا مهاجرت نمیکنه. در این پست میخوام دلایل خودم رو براتون شرح بدم این دلایل حداقل در ذهن خودم منطقیه و شعار زده نیست از تجربه خودم …

بیشتر بخوانید »

خاورمیانه غمگین

فاصله میان خانه تا محل کار را به مردمان خاورمیانه فکر میکنم. در جلو چشمانم عکسها پشت سر هم ردیف میشوند. کودک سوری غرق شده ، کودکی در افغانستان که با کتابهایش فریاد میزند ، آنهایی که از هواپیما هنگام فرار سقوط میکنندو…… عکسها همه روی سرم هوار میشوند تا جایی که دیگر به سختی نفس بکشم. یکهو یکی در …

بیشتر بخوانید »

منو برگردونید ایران

از جاهای شلوغ فراریم به همین دلیل همیشه جاهای خلوت را برای پیاده روی انتخاب میکنم. این جور جاها را کسانی میپسندند که بی مکان هستند. قدم که میزنم دو گروه با فاصله در کنار هم قرار میگیرند که شباهت هردو در بی مکانی و فرار از سرماست. اما یکی برای رفع سرما به آغوش یار پناه میبرد و دیگری …

بیشتر بخوانید »

بغل دستی

هفته پیش تولد ناصر بود. یک زمانی خیلی رفیق بودیم و تک تک سال های دبیرستان کنار هم مینشستیم. بعدها زندگی میانمان فاصله گذاشت اما جمع کردن هرساله بچه های قدیمی همیشه کار ناصر بود. ما آخرین نسلی بودیم که بغل دستی داشت. بغل دستی در زندگی یک بچه های دهه شصت یک آدم خاص محسوب میشود. اینطور نبود که …

بیشتر بخوانید »

رازهای موفقیت

موفقیت

راستش دلیل اصلی این نوشتار خواندن خبر خودکشی نوجوانی بود که گویا کنکور خود را خراب کرده بود و دست به خودکشی زد. این نوشته تلاشی است برای نشان دادن آنکه الزاماً فاکتورهای موفقیت آن چیزی نیست که جامعه به ما میگوید و گاهی افرادی موفق هستند که در نظر جامعه افراد شکست خورده ای محسوب میشوند. موفقیت چیست؟ سوال …

بیشتر بخوانید »

چرا نمیتونم از فرصت قرنطینه استفاده کنم- راهنمای تمرکز

این روزهای کرونا که همه ما در خانه به شکلی قرنطینه شدیم و ترکیب شدن اون با عیدی که برای خیلیامون دید و بازدید نداره یک فرصت خوبه که به کارهایی که میخواستیم انجام بدیم و کتابهایی که نخوندیم برسیم. خب شعار خوبیه اما اگر شما هم مثل من تلاش کرده باشید و به جایی نرسید احتمالا از خودتون ناامید …

بیشتر بخوانید »

روز عشاق

امروز روز عشاق است و من از تمام خرس های قرمز و شکلات های بسته بندی شده ، همه آن خنده های الکی و دوستت دارم های آبکی، متنفرم. من از ولنتاین متنفرم چرا که پر از امید است. امید یه آنکه عشق ها پایدارند و تا ابد جاودانه میمانند همچون ملتی که روز پایان جنگ را جشن میگیرد با …

بیشتر بخوانید »

سفرنامه مختصر حاجی در بلاد هلند

یه روز ننه ما گفت میخام برم هلند به دایی سر بزنم ماهم گفتیم اوکی و پاشدیم رفتیم سفارت. 2 هفته بعدم ویزامون آمد به همین سادگی!! سفر اولم بود کلاً 20 تومن تو حسابم داشتم و شغلم هم خیلی مالی نبود. اینا رو گفتم که بگم هنوز نمیفهمم آدمها چرا میان برای گرفتن ویزا پول میدن اونم مبلغ هایی …

بیشتر بخوانید »
حامد ذات‌عجمحقوق، جامعه و روایت زندگی
☰