پرده اول
زنی در سلول است و دارد به سقف نگاه میکند و هیچکس نمیداند در ذهن او چه میگذرد. شاید به روزهای آخر عمر خویش مینگرد و شاید به عزیزی که دیگر نمیتواند ببیند. شاید آرزو کرده باشد که ای کاش بهای آزادی اینقدر سنگین نبود. آذر 88 است و احتمالاً در خیابان صدای شعارها به گوشش رسیده باشد. شاید گفته باشد ممکن است معترضین در زندان را بشکنند و او را آزاد کنند.
زن را در همان ماه اعدام میکنند اما زندانیان در کنار تخت شیرین نوشته ای را خوانند. آرمان شیرین با او نمرد به جایش زندانیان در گوش یکدیگر زمزمه کردند زن، زندگی، آزادی
پرده دوم
دختری از شهری کوچک به تهران آمده است و گشت ارشاد همچون کفتاری درنده با دیدن تیپ ساده وی میخواهد خودی نشان دهد تا این دخترک شهرستانی حساب کار خود را بداند. برادرش التماس میکند که ما در این شهر غریبیم اما مامور که شکاری دیگر پیدا کرده است میخواهد قدرتش را بر سر دختر خالی کند. دختر اندک مقاومتی میکند و سرش را به جدول میکوبد تا همگان بدانند بهای ایستادن چیست. دخترک اندکی بعد به کما میرود و جان میسپارد اما دردش ملتی را عزادار میکند. همچون که مرگ بوعزیزی تونس را به قیام فرا خواند. ملتی که سالها زیر چکمه تحقیر بود غم صدای پدر دختر را شنید آنچنان که غم صدای کاوه آهنگر را شنید. پس به پا خواست و رهبرانش این بار نه مردان جنگاور، که شیر زنان شدند. این بار نه فقط در سلول که کل شهر صدای مردان و زنانی که را شنید که فریاد میزدند زن، زندگی، آزادی
پرده سوم
از کودک 6 ساله تا پیرزن 60 ساله خویش را در این شعار یافتند. آرزوهایشان مرزها را درنوردید و در هر شهری شنیده شد. آنان که روزی از موهای زنان میترسیدند دیدند که چگونه دختران موهای خود را چیدند و به جنگ سپاهیان ضحاک رفتند و هر بار کسی بر زمین افتاد دیگری جای او را گرفت. دیگر فقط نام شیرین نبود که مهسا، نیکا، سارینا، آزاده و صدها اسم دیگر به آنان اضافه شد. خون در زمین فرو نرفت، در زمین پخش شد و همه شهر دانستند که در این خاک کسی را به ناحق کشته اند.
ضحاک اگرچه به تیر غیب کشته شد اما از کشته ها پشته ساخت. آنچنان که در هر کوی و برزن صدای شیون برخواست. خانه ای در شهر نماند که در آن مادری عزادار نماند و خیابانی نبود که در آن خونی جاری نشده باشد. شیطان بزرگ کشته شد اما چندین شیطان کوچک زنده ماندند. چوبه های دار برپا کردند و بر جنازه مردمان رقصیدند ، قبرها را شکاندند و در خیابان ها جولان دادند تا کسی سخن نگوید و کشتتگان فراموش شوند. اما کشتگان، جاویدنام شدند ، صدایشان در شهر پیچید و غمشان دیگر غم دوستانشان نماند. او که فرزندی از دست داد یکصد فرزند به دست آورد و کسی را که خواستند تحقیر کنند، عزتش چند برابر شد. دیکتاتور یادش رفت که اگرچه میتوان مردمان را کشت اما آرمان یک ملت هرگز نمیمیرد.