سلام صابر جان نامه ات به دستم رسید. اگر از حال من میپرسی که تعریفی ندارد. شهری که در ان زندگی میکنم اصلا شبیه به شهری که در من زندگی میکند نیست. ادمهای اینجا نمیدانند ایران کجاست نمیدانند چطور میشود جنازه بر جنازه تلنبار کرد. نمیفهمند چطور باید از ترس جان دویید. نمیفهمند چطور میشود یکشبه پیر شد.
ایرانیان اینجا هم با ملتی که من میشناسم متفاوتند. گویی زمان برای هرکس از همان لحظه خروج از ایران متوقف شده است. ایرانی که میشناسند زمین تا اسمان با ایران من فرق میکند.
من به سیاق گذشته، غم که بر سرم آوار میشود به صنعت پناه میبرم. بعضی دردها را آهن میتواند تحمل کند. مثل روزهای قدیم حفاری ، روزی ۱۲ ساعت کار و هفت روز هفته کارمیکنم
هرچه زور و فریاد دارم بر سر اهن خالی میکنم. امیدم این است که آنقدر خسته شوم که نتوانم شب ها بیدار بمانم اما فایده ای ندارد.
شب که میشود درست مثل یک جنوبی جنگ زده با هر کلیپی که از کشتار میبینم گویی یکی از بچه محلهایم را کشته اند. هربار از غم فراق ، کسی که هیچگاه ندیدمش، تکه تکه میشوم اما هیچ تصویری را از دست نمیدهم تا نکند یادم برود چه بر ما گذشته است
فردایش ساعت ۴ صبح از خواب بیدارمیشوم تکه های باقیمانده از شب قبل را جمع میکنم و مثل یک مهاجر وظیفه شناس به سرکار میروم و دوباره این چرخه تکرار میشود.
همه آبهای جهان به هم راه دارند. گاهی کنار دریا میروم در خیالم میتوانم از اقیانوس هند و دریای عمان رد بشوم و بعد به خلیج فارس برسم و از آنجا تا کارون راهی نیست. کنار کارون قدم میزنم و به نخلستان های ابادان نگاه میکنم.
میدانی اگر جاشویی در دریا غرق بشود مردم برای پس گرفتن جنازه سنج و دمام میزنند. من هرروز در سرم سنج و دمام میزنم تا شاید جنازه سعید زینالی پیدا بشود و مادرش پس از ۲۵ سال آرامش یابد. که شاید ندا و سهراب مهسا نیکا کیان و هزار هزار برگردند. شده است که کل روز را سنج و دمام زده ام اما هنوز ارام نگرفته ام
تاریخ را بیشتر میخوانم و هی میخواهم بدانم ما شبیه به کدام مقطع تاریخی هستیم. آیا امید رستگاری هست؟همان روزی که اینترنت قطع شد من بر سرم میزدم و التماس خدا میکردم که تهران حلب یا سربینستا نشود و افسوس که شد. لعنت به تاریخ که هی تکرار میشود.
و اما تاریخ به ما میگوید که امروز روزی است که ملتی خواست با بیرون کردن دیو، فرشته بیاورد. امروز بعد از ۴۷ سال بار دیگر در همان نقطه ایم به امید آنکه شاید این بار فرشته ای بیاید. بهمن هنوز خون میگیرد و مارا در خود میبلعد و ما هنوز از همان بهمن میکشیم.
نمیدانم ما لیاقت آزادی را داشتیم یا نه. نمیدانم ما هم اشتباه پدرانمان را تکرار میکنیم یا نه؟
اما این سنگ تاریخی و جغرافیایی را نمیتوان تنها به دوش کشید. ما محکومیم آنقدر بر دیوار استبداد بکوبیم تا فرو ریزد. اگر به ما رسید که باهم جشن میگیریم و اگر نرسید که چکش را به نسل بعدی میدهیم.
ارادتمند حامد – ۲۲ بهمن ۱۴۰۴