تظاهرات دی

نامه ای به صابر در زمانه خشم و خون

سلام صابر چطوری؟
عجب سوالی میپرسم مگر میشود در این روزها خوب بود. اگر از حال من میپرسی که به مراتب از 1401 بدترم. میدانی این روزها فهمیده ام که غم را نمیشود تنها کشید. ما ایرانیها در کشور خودمان غم را با هم میکشیم. هربار جوانی پرپر میشود، با چشم هایمان هم را در آغوش میکشیم و با حرفهایمان یکدیگر را آرام میکنیم. چشم آبیهای ، موبور، غم خاورمیانه ای بودن را نمیفهمند. اینجا آدم ها برای مشکلاتشان تراپی میروند اما تراپیست ها نمیدانند چطور میشود یکی 20هزار کیلومتر آنطرف تر تیر بخورد و یکی اینجا بمیرد.
یادت هست شبی در میان آتش و خون نشسته بودیم. رگبار شعارها از پنجره داخل میشد و از خود میپرسیدیم چه میشود. من از تاریخ، اسلام و جامعه شناسی گفتم تا خود را آرام کنیم که از هر طرف نگاه کنیم میشود یعنی باید بشود. این روزها به خود میگویم نکند که نشود. نکند خون در زمین فرو رود و یادمان برود چهره جوانانی که جز زندگی چیزی برای عرضه نداشتند. نکند از خون جوانان وطن هیچ نروید.
به من گفته اند ایران را فراموش کن تو آنجا متولد شده ای و سرزمینت حالا فرق میکند. اخبار و آن آدمها را رها کن. اما تو خوب میدانی که وطن چیزی بیش از کشور است. غم وطن از کوه، دشت و اقیانوس رد میشود تورا پیدا میکند و بر دلت مینشیند. مگر میشود کسی خیابان را، تلاش برای رسیدن را، امید در سیاهی را دیده باشد و فراموش کند چه برما و وطن گذشته است.
برای داخلیها من یک مرفه خارج نشینم و برای خارجیها یک عنصر نامطلوب غمگین که شب را خراب میکند. اما هنوز برای تو یک دوستم، بی آنکه یادمان بیاید که چقدر از هم دوریم. به یاد دور دورهای شبانه و به یاد دویدن های از ترس جان، این روزها را میگذرانم تا روز موعود فرا برسد. اگر بودم که باهم جشن میگیریم اگر نه که جای مرا خالی کن.
منتظر جواب نامه ات هستم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *