نامه ای به صابر- تولد با چاشنی فلسفه

سلام صابر نامه ات از رشت به دستم رسید. طبق تقویم امروز تولدم است و وارد 36 سالگی میشوم. نه اینکه روز تولد یا عدد سنیم مهم باشد، اما به قول مردان پروژه میتواند یک مایل استون باشد که آدم بفهمد کجای کار ایستاده است. چند روز پیش چندتار موی سفید دیدم و شاید به همین دلیل به نظرم رسید از اینجای روزگار دیگر جوانتر نمیشوم و بلکه پیرتر میشوم.به نظرم دهه 30 زندگی آدم، دهه پذیرش و اعترافات سخت است. مثلاً این روزها میدانم که احتمالاً نه تنها فرزندی نخواهم داشت که حتی ممکن است ازدواج هم نکنم. میدانم که ممکن است تا سالها به کشور بازنگردم یا اینکه عدالت هیچوقت در این جهان آنچنان که باید وجود نداشته است. اعتراف میکنم که میدانم در زندگی پیش رو قرار نیست کار خارق العاده ای بکنم یا حتی از بودن در آن لذت ببرم. اعتراف میکنم، از همه به اصطلاح دستاوردهای زندگی، چایی که دربند خوردیم و عکسی که با دوربین قدیمیت به سبک دهه 60 گرفتی، بیشتر چسبید.
آدم در نوجوانی میخواهد دنیا رو عوض کند، فکر میکند تا 30 سالگی نیمی از جهان را چرخیده و عشق دوران خویش را جسته و چند عددی فرزند دارد. همزمان درزهای جهان را میگیرد و دنیایی را میسازد که ارزش زندگی دارد لذا حداکثر در 40 سالگی کار دیگری در جهان ندارد و میتواند نظاره گر بزرگ شدن نوه هایش باشد!. کلاً فاصله 15 سالگی تا 30 سالگی خیلی خیلی بیشتر از 30 سالگی تا 70 سالگی است شاید چون هنوز دست زندگی برایمان رو نشده است و هنوز به راحتی با آن گل یا پوچ بازی میکنیم اما در 40 سالگی آدم میداند هر دو دست زندگی پوچ است.
دهه 20 زندگی دهه آرمانها است، آدمی برای آن میمیرد، اصلاً در تخت مردن را یک کار بزدلانه میداند. بعدتر که بزرگتر میشود هی بیشتر به زندگی میچسبد، هی بیشتر در عناوین فرو میرود، بیشتر دلش اصلاحات میخواهد و هی دوست دارد تا همه چیز گام به گام پیش برود اما جوان ها وقت ندارند، جهان خیلی سوراخ سمبه دارد و آنان باید تا 30 سالگی مشکلات جهان را حل کنند و بعد به خانواده اشان برسند. برعکس چیزی که میگویند جوانان خیلی وقت ندارند و برای همین هی تند تند میمیرند و پیران هی بیشتر عمر میکنند.
اعتراف میکنم آدمی که از جغرافیایی میاید که نوجوان 18 ساله اش در صف اعدام است چندان برایش زندگی نمیتواند چیز جذابی باشد. آدمی که میداند دختری برای آزادی، چشمانش را داده، از نگاه کردن به آزادی خودداری میکند. در جغرافیایی که هزاران جوانش به خون خفته اند، آدمی میتواند حتی از زندگی خویش نیز شرمگین باشد. اعتراف میکنم خیلی روزها هی سن خودم را با جاویدنامان مقایسه میکنم و میبینم چقدر بیش از آنان عمر کرده ام.
من این روزها پذیرفته ام که جهان جای عادلانه ای نیست و قاتلین تاریخ قرار نیست بهای کارهایشان را بدهند پس مثل پیرمردها قدمهایم را آرام برمیدارم و هربار به پشت سر نگاه میکنم تا ببینم چقدر راه آمده ام و بعد نگاهی به پیش رو می اندازم تا بدانم چقدر مسیر رفته ام درحالیکه جوانان بدو بدو از کنارم رد میشوند تا به آخر برسند و من تنها آنها را نظاره میکنم.
این روزها بیشتر مینویسم و بیشتر میخوانم حال آنکه زمان از من فرار میکند اما حس میکنم تنها باید نوشت و در مسیر قدم برداشت حتی اگر با کمک واکر باشد.

27 شهریور 1405

لینک نامه صابر در اینجا

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *